حسب حالی ننوشتی و شد ایامی چند

خرید بک لینک
دیشب با خوندن مطلبی درباره بی رحمی و درندگی ادمها غمگین شدم..و خیلی دربارش فکر کردم..فکر کردم یعنی دنیا یه همچین جاییه؟ چه وحشتناک جایی..که در اون به بچه یک روزه تجاوز میکنن به دختران عقب مانده ذهنی ازادانه تجاوز میکنن و...ادمها چه وحشی صفت شده اند...پدرم همیشه میگفت دنیا و ادمهاش خطرناکنو من باور نداشتم که فکر میکردم همه چیز عالیست زشتی و بدی تنها در خودخواهی ها وقهر های دخترانه خلاصه میشود و...تصور من کجا این واقعیت لجن کثیف تر از لجن کجایاد شعر حافظ میوفتمتو نازک طبعی و طاقت نیاریگرانی های مشتی دلق پوشان..مگه این ادما آدم نیستن که چنین کارهای وحشیانه ای میکننبقول استادم مگه نمیگیم انا لله و انا الیه راجعون؟ پس چرا رفتارا انا لشیطانه؟چه دنیای بیرحمی..که این انسان های شیطان صفت را نمیبلعد درونش .... حسب حالی ننوشتی و شد ایامی چند...

ما را در سایت حسب حالی ننوشتی و شد ایامی چند دنبال می‌کنید

برچسب: vpl soccer,vpl thalamus,vpl clothing, نویسنده: بازدید: 107 تاريخ: يکشنبه 5 دی 1395 ساعت: 12:55

امروز یکی از قشنگترین روزهای دانشجوییم بود! صبح بعد یک دوش آب گرم انرژی و حال مثبت خوبی پیدا کردم به دوست دوران دبیرستانم الهام پیام دادم تا قرار بزاریم همو ببینیم اونم دانشجوعه در رشته روانشناسی. گفتم بریم سینما اما مخالفت کرد و قرا شد بریم کافی شاپ. یادم رفت بگم امروز بعنوان مهمان به کلاس استاد محبوبم رفتم ! قرار شد بریم کافه من تا تاحالا کافی شاپ نرفته بودم یعنی واسه خوردن بستنی با خونواده رفته بودیم اما به کافی شاپی که خاص پاتوق دختر پسرا باشه و کلاس بالا نه.با اتوبوس به ایستگاه مورد نظر رفتم و منتظر موندم تا الهام بیاد بالاخره اومد و بعد خوش و بش بسمت کافی شاپ مذکور راهی شدیم.یک جایی بالاشهر طبقه دوم یک ساختمون شیک و ده پونزده طبقه.گفتم آخه ما تیپمون به اینجور جاها میخوره؟ اونجا پاتوق دختر پسرای پولدار و ایناست ما دوست دانشجوی ساده ی ترم اولی رو چه به اینجا اونم واسه اولین بارموقعی که طرف اومد سفارشارو بگیره از من پرسید چی میل دارید من زبونم گرفت و نتونستم اسم نوشیدنیو درست تلفظ کنم اخه این چه اسماییه ..خلاصه سراسر سوتی بودم من..الهامم هی عکس و سلفی میگرفت یک گوشه دوت حسب حالی ننوشتی و شد ایامی چند...

ما را در سایت حسب حالی ننوشتی و شد ایامی چند دنبال می‌کنید

برچسب: من و تو,پلاس,بفرمایید شام, نویسنده: بازدید: 161 تاريخ: يکشنبه 5 دی 1395 ساعت: 12:55

دوباره چهارشنبست حالمو میدونین:-))))با اینکه سرم الان بد درد میکنه اما از شوقی که درونم میجوشه نتونستم آروم بگیرم و کمی بخوابم. +یک اتفاق خاص تر افتاد.سر کلاس استاد سوالی پرسید جوابش در ذهنم برق زد دو نفر نظرشونو گفتن اما دقیق نبودخواستم دستمو بلند کنم برای جواب دادن ضربان قلبم به ده تا در ثانیه رسید..بسم الا..گفتم و نظر مو گفتم.و دقیق ترین بهترین جوابو من بودم که دادم وقتی استاداینو گفت یکهو اعتماد بنفس و عزت نفس درمن فوران کرد ..خواستم پرواز کنم با دوبالی که به من داده بودند!این نخستین اظهار نظر من بود .سوال این بود :مراتب فهمیدن بسیار است یعنی چه؟و پاسخ من:یعنی فهمیدن درجاتی داره مثله سطحی متوسط زیاد مثلا قران هفت بطن(به تصحیح استادم هفتاد بطن ) داره که فهمیدنش به هوش و فهم انسان وابستست.چه شادی عمیقی بود تمام یک ساعت و نیمه کلاسو با رکوردر ضبط کردم..دوست دارم بارها و بار ها گوشش کنم و اون لحظه آرزو میکنم تا ابد تکرار شه برام..خدایا شکرت... حسب حالی ننوشتی و شد ایامی چند...

ما را در سایت حسب حالی ننوشتی و شد ایامی چند دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 125 تاريخ: يکشنبه 5 دی 1395 ساعت: 12:55

صبح حالم خوب بود نمیدونم یهو چم شد..چیشد که حالا سیل بی امانی از اشک روی صورتم جاریه..یعنی حدودا میدونم چیشد اما دوست ندارم بنویسم..جای کلمات با سیل اشکام خالی میکنم خودمو.آه..امان امان..خوشاخوشا دلی که مدام از پی نظر نرود به هر درش که بخوانند بیخبر نرود..دیشب معنای این بیت حافظ رو فهمیدم خیلی اتفاقی..و دانستم دل من هرجاییست..که در پی هر چیز که دلخواهش باشد میرود..و اگر دست نیافتنی باشد آب دیده اش در پی آن میرود. ..چرا اینقدر اشک میریزم؟ نمیدانمو میدانم. .عاجزانه با اشکهایم خدارا صدا میزنم..انگار نیست..یا نمیشنود یا یا یاعاجزانه اشک میریزم وقتی کار دیگری از دستم بر نمیاید.. حسب حالی ننوشتی و شد ایامی چند...

ما را در سایت حسب حالی ننوشتی و شد ایامی چند دنبال می‌کنید

برچسب: بازم شوری اشکو لبهای سردم, نویسنده: بازدید: 171 تاريخ: يکشنبه 5 دی 1395 ساعت: 12:55

اخرین روز کلاس درس در دانشکده.از امروز تا هجدهم تو فرجه ایم.لالبته چارشنبه هفته بعدم ایشالا کلاس میریم.امروز صبح من هرقدر شور و اشتیاق داشتم استادمون دل گرفته و پر داشت البته خندید و خندوندمون اما بعد کلاس من حالم خوب و مثبت نبود و غمگین بودم..کلاس امروز برای اولین بار خوب نبود ناخالصی هم زیاد داشت.اصلا من دوست دارم جز استاد هیشکی افسار کلاسو دست نگیره و حرف نزنه حرفای صد من یه غاز و ما مجبور به شنیدنش باشیم چه اعتماد بنفسی دارن بخدا..سرکلاس یکهو احساس کردم دلم پر شد و حس گریه بهم دست داد ..نمیدونم واقعا چراا.. این بیست روزو تا امتحانا که خونه هستم فکر میکنم خوابگاهم خوبه..با همه سختیاش لذت بخش هم هست ترم بعدو با شور و اشتیاق و سازگاری بیشتری آغاز خواهم کرد. +هم اتاقیا و دوستام دیگه دیوونه شدن از دستم از بس گفتم از استاد محبوبم براشون حرف زدم.مهناز هم اتاقیم میگه بیخیال بابا بعد چند ترم برات عادی میشه و خسته میشی ازش..میگم وای نه خدا نکنه.چقدر بد میشه اونروز..+تازگیا یه جوری شدم هر مرد مو سفیدی رو میبینم فکرمیکنم شاید استاده محبوبمه.حتی امروز در مورد یک پسر جوان که کلاه سفید سر حسب حالی ننوشتی و شد ایامی چند...

ما را در سایت حسب حالی ننوشتی و شد ایامی چند دنبال می‌کنید

برچسب: آخرین روز کلاس درس, نویسنده: بازدید: 74 تاريخ: يکشنبه 5 دی 1395 ساعت: 12:55

قدم های مبارک برف بالاخره به شهر ماهم رسید.

امشب نخستین برف سال میبارد...

و حیاط و باغچه خانه سفید پوش شدست

تماشای بارش برف زیر نور نارنجی تیر چراغ برق لذت بخش است.

خوب است..هنوز برف ذوق زده ام میکند...

پس هنوز کودک درونم شاد است زنده است.

حسب حالی ننوشتی و شد ایامی چند...

ما را در سایت حسب حالی ننوشتی و شد ایامی چند دنبال می‌کنید

برچسب: اولین برف سال 95,اولین برف سال,اولین برف سال 94, نویسنده: بازدید: 164 تاريخ: يکشنبه 5 دی 1395 ساعت: 12:55

آسمان برفی واپسین روزهای پاییز..

باز برف نم نمک میبارد

راه رفتن زیر برف و دویدن روی یخ ها رو خیییلی دوست دارمو میترسم یه روز سر این دوست داشتن دست و پامو به باد بدم

فکر کن یک لحظه...

لیوان شیر داغ کنارت و حس ارامش در قلبتو پنجره ای که انطرفش برف میبارد روبه روتو

خوشبختی یعنی همین چیزهای کوچیک!

حسب حالی ننوشتی و شد ایامی چند...

ما را در سایت حسب حالی ننوشتی و شد ایامی چند دنبال می‌کنید

برچسب: کنار تو درگیر آرامشم,کنار تو درگیر آرامشم خواجه امیری,كنار تو درگير ارامشم, نویسنده: بازدید: 150 تاريخ: يکشنبه 5 دی 1395 ساعت: 12:55

امشب اخرین شب پاییز، یلداست. و این اولین یلداییست که خانه و خانواده ام دورم.و تنهای تنهام در اتاقی در خابگاه.بد است این تنهایی خیییلی بد.ظهر مادرم گفت همین حالا راه بیفت برو فردا صبح دیر میکنی و دیر میرسی کلاس دیدم حق با اونه و راه افتادماستاد روانشناسی کلاس جبرانی برای امروز گذاشته بود. من به کلاس نرسیدم .بچه ها تو گروه تلگرام اعلام کردن چند نفری حذف شدن و من گفتم بیچاره ها و گفتن تو هم حذف شدی و روز زهرمارم شد! بعد گفتم من فلانی ام مطمئنی منم حذف شدم؟-و سه ساعت حرس خوردم و نذر و نیاز کردم تا خانوم جواب دادن -عه تو فلانی من فک کردم بهمانی!هم خوشحال شدم هم عصبی!بچه ها میگفتن استاد امروز خیلی کیفش کوک بوده و میخندیده شگفتا!دیشب تو خواب میدیمش اونجام شاد بود بنظرم! شب یلداستو..هم اتاقیام رفتن و من تنهای تنها با دست و پایی که دارن یخ میزنن و سکوت اتاق تنها موندم..میگم چیکار کنم؟1- گریه کنم؟ - نه فردا با استاد عزیزم کلاسم دارم چشام پف میکنن بده.2-خیالبافی کنم؟ -نه بیشتر که شادم کنه غمگینم میکنه...3-زنگ بزنم به خانواده و دوستام؟ -نه اولا شب یلداستو همه مشغول. دوم زنگیدم به چن حسب حالی ننوشتی و شد ایامی چند...

ما را در سایت حسب حالی ننوشتی و شد ایامی چند دنبال می‌کنید

برچسب: یلدا یعنی یک دقیقه بیشتر, نویسنده: بازدید: 81 تاريخ: يکشنبه 5 دی 1395 ساعت: 12:55

تنها بودن تو شب یلدا می ارزید به یک حال عجیب رویایی!به طعم کشمش دقت کردین؟شیرینه و قلبش ترش...یه طمع بکر عجیبی داره ..دیروز که با استاد باز محبوبم کلاس داشتم بچه های خوابگاهی هیچکس نبود بجز یکی دو نفری که هنوز نرفته بودن بقیه مال خوده شهر بودن و من که همه تعجب کردن چرا اومدی کی اومدی و با حالت تعجب و ناراحتی نگاهم میکردند من گفتم بابا دوست دارم کلاسو که اومدم و البته هیچکس قانع نشد!هنوز استاد نیومده بود.یکی از بچه ها گفت روانشناسی حذفت کرداااقلبم ریخت و فقط اون بود که این حرفو میزد.گفتم برم سراغ استاد روانشناسی تا ببینم بالاخره حذفم یا نهو رفتم و نیم ساعت پشت در اتاقش الاف شدیم با یکی از همکلاسیا تا اقا اجازه ورود بدن.بالاخره گفتن که نه من حذف نیستم.بدو بدو به کلاس رفتیم...ساعت دوازده و ده دقیقه اینا کلاس که تموم شد کانی_یکی از همکلاسیا صدام زد گفتم جونم؟بعد به استاد گفت ایشونن..ماجرا این بود تو نیم ساعتی که من کلاس نبودم کانی به استاد گفته بود خانوم ایکس بخاطر شما از شهرستان اومدناستادم گفته بود بخاطر من یا حضور غیاب؟ و کانی گفته بود نه بخاطر شما. و ایشون خندیده بودن و پرسی حسب حالی ننوشتی و شد ایامی چند...

ما را در سایت حسب حالی ننوشتی و شد ایامی چند دنبال می‌کنید

برچسب: عجب حلوای قندی تو, نویسنده: بازدید: 71 تاريخ: يکشنبه 5 دی 1395 ساعت: 12:55

و گاهی انقدر تحمل و تاب از دست میدم که آنا بفکر خودکشی میوفتموقتی ریز به ریز دقت میکنم انالیز میکنم فکرمیکنم راجع کسی که نمیشناسدم و نمیشناسمش..انقدر فکرمیکنم تا گریه ام میگیرد بعد تند تند پاکشان میکنم مبادا مادرم یا خواهرم ببینندنفس سنگین میشود..اشکها بی حیا تر..میگویم بدرک که ببینندو فکر میکنم به نوزده سال زندگیم..که بد گذشتیاد شعر حافظ میوفتم...در دایره قسمت اوضاع چنین باشدو دلم باز آتش میگیرد. .هر طرف آتش است وقتی نگاه میکنمخدایا میشه درستش کنی؟ آه چطور ممکنه اصلا این درد بی دواست...کاش اینقدر تلخ نبودی ای سرنوشت کاش کاش اینقدر سخت نمیگرفتی برام..کاش......موقع نوشتن خدا اینقدر بد نمینوشتیخب الان من با ارزوهای دل ساده بهانه گیرم.چه کنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ حسب حالی ننوشتی و شد ایامی چند...

ما را در سایت حسب حالی ننوشتی و شد ایامی چند دنبال می‌کنید

برچسب: دایره قسمت,دايره قسمت,در دایره قسمت ما نقطه پرگاریم, نویسنده: بازدید: 124 تاريخ: يکشنبه 5 دی 1395 ساعت: 12:55

صفحه بندی